تبليغاتX
بار امانت
من این حروف نوشتم چنانکه غیرندانست توهم زروی کرامت چنان بخوان که تودانی

مي خواهم دوباره حسم را ببينم ...

 

مي خواهم تا باز دوباره بروم به آسمان...

 

آسمان اول...زبان باز شد...

 

نشد بروم تا آسمان هفتم ... دهان را قفل خواهم زد...

 

حس را از نو دوباره خواهم ساخت...

 

 تا دوباره ديدارم را با آسمان ببينم...

 

 حسم را حس كنم...

 

من خواهم پيوست با چيزهايي كه از جنس نور است من به اوج خواهم رسيد...اوج...

 

اوج هر چيز پيوستن است و چه زيباست لحظه ي پيوستنم...

 

مي خواهم بروم فراموش كنم

 

تا رها شوم . تا آزاد شوم تا فرياد بزنم...

 

من با تمام تمامي ها رفيقم من با شب و با سكوت و تنهايي همدمم...

 

من روزي نخواهم بودو نوشته هايم خواهند بود...

 

تو كه مي خواني نوشته را ...

 

بدان كه اين لحظه با مني...

 

پس به ياد من باش همين لحظه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 6 PM  توسط دیبا  | 

قلمم بي تابي مي كرد براي نوشتن..

 

و كلمات از يكديگر سبقت مي گرفتند تا نوشته شوند بروي كاغذي از جنس كاه…

 

وثا نيه ها مي شمارند تمام لحظاتي را كه از پس هم مي گذرند…

 

نمي دانند براي چي ولي مي خواهند زود تر بروند و بروند…   

                 

تا برسند به ساعت و گذشت زمان…

 

و اين  است چيزي كه هيچ وقت براي هيچكس صبر نمي كند..

 

او صبر را نمي شناسدوا نتظار با او غريبه است..

 

خوش به حال او كه هيچ وقت منتظر هيچكس و هيچ چيزنشده است…

 

 و همه چيز و همه كس به دنبال او مي روند..براي رسيدن به او

 

….زمان گذشت…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 2 AM  توسط دیبا 

رهايي را آوردم ...در ذهنم ... بي پروا شدم

 

 

مي خواهم كه كلما تم را عريان كنم ...

 

 

بگويم كه چه هست, بودن ... بودني براي بودنش ...

 

 

گفته اند كه نياز ندارد به من تو ... ولي نگفته اند كه

 

 

 عاشقا نه منتظراست

 

 

براي شنيدن صدايمان ... كه بگوييم بهترين هر چه

 

 

 هست ونيست ...

 

 

از بهشت وجهنم ...  را نمي خواهيم ...هر بلا يي

 

 

كه مي خواهد بيايد (جهنم )... بهشت را نمي خواهيم اگر

 

 

تونباشي ..

 

 

جهنم با تو بهتر است ... اي كاش مي دانستيم كه اوعاشق

 

 

 است ...

 

واي... چه معشوقاني ... عشق را به تو داد چون

 

 

 

 ميدانست كه روزي

 

 

ميفهمي كه اوعاشق است ...اما در بهبه ... تو آن را

 

 

دادي به دست ديگري

 

 

وفرار كردي ... چگونه مي خواهي جواب اورا بدهي ...

 

 

روزي كه چشم

 

 

در چشم مقا بل او بایستی"ای انسان"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 1 AM  توسط دیبا  | 

 

چه حرف هایی که آمدند بر زبانم ودلی که جنسش را به هیچ نفروخت...

 

 

راه های از جنس آب و به شفافیت شیشه عینک پدر بزرگی که می خواند داستانهایی از روزگارانی که

 

 

روزهایش گذشته اند

 

 

 و بی مثال مانده اند برای من..

 

 

وچه حیف که ارزش را به دست بادهایی سپرده ایم  که مقصدش نا کجا آباد است

 

 

 ودخترکانی با چهرهای خیالی خود می دوند در کوچه پس کوچه های شهری که فریادش شنیده نمی شود

 

 

 وچه بی باک در درون خانه های حلزونی می خزند و می رقصند ومی نوشند از شرابی که رنگش را فروخته

 

 

است به رنگ نجابت.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 بهمن1385ساعت 10 PM  توسط دیبا 

چه آشنا از دیاری آمدی که آمدنش نا آشنا بود و غریب

 

غریبا نه گریستم ,غریبا نه زیستم و چه غر یبانه خواهم مرد..

 

گذشت روزها, فصلهاو سالهاهایی که برای هر کدامشان نقشه ای در سر وآ رزویی

 

 در دل داشتم... رفتند تمام دوست داشتنیها یم... و باز من ماندم با قلبی رنجور..

 

توان ایستا دن در باد را ندارم...پا هایم خسته اند...جایی می خواهم برای استراحت

 

کردن... استراحت.. این واژهای است که یک دنیا امیدو بعد از آن است... زیرا بعد از

 

آن  باز باید ایستاد..شاید در زیر آفتاب.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 6 PM  توسط دیبا 

زمانی بود که من بارها پرواز را در آسمانها تجربه می کردم وسلام خورشید را به ماه می

 

رساندم..

حال بالهایم را کنده اند...دیگر توان پریدن ندارم.. روحم خسته است... جسمم آزرده..

 

 

حال فقط برای پرواز تنها خیال مانده است و بس...

 

 

با خیالم پرواز خواهم کرد به هرجا که راه داشته باشم.. به مرز تو...

 

 

به مرز رسیدن به تو.. نمیدانم.. آیا مرزی هست؟

 

 

بارها سعی کرده ام تا نزدیک شوم ,به قدر یک نفس ,ولی باز دست روزگار جدایی را نصیب

 

 

 من کردو من باز دور از تو.....

 

 

رهایم نکردی...... بی خیالم نشدی......

 

 

مرامت را دوست دارم, ای بهترین آشنا برای من.....

 

 

در زندگیم سختی هایی بود, به قدر بی نفسی ولی باز تو نفسم شدی...

 

 

در غمهایی که درد هر کدام ده سال پیرم کردومن به روی خود نیاوردم و باز ادامه دادم,تو تنها

 

 

 

 کسی بودی که کسم بودی......

 

 

روزگار را به روزهایش بخشیدم ورفتم.. عشق, نفرت, محبت ..هیچ کدام  دگر برایم معنایی

 

 

 

نداشت... پوچی.

 

 

وقتی پوچ شدم باز خیال با تو بودن به سرم زد..

 

 

 

 

خواستم باشم با تو..ولی این بار خیلی چیزها را از دست داده بودم..

 

 

 

 

این بار دگر معنا را نمی شناختم..این بار تمام مقدساتم را از دست داده بودم...می دانستم که

 

 

 

 هیچ است..

 

 

ولی چگو نه ممکن بود نه نمی شد.. راهی جز این نبود....

 

 

 

 

پس دوباره راه افتادم.. شاید این بار, از این راه بتوانم با تو هم نفس شوم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 1 AM  توسط دیبا  | 

چه آشفته ام.... بی قرارم ....بی تابم.....

 

 

 

صدای سازم تا آسمان هفتم میرودو چرخی می زندو وبرمی گردد به زمین...

 

 

 

وای...زمین... چه ارتفاع پستی دارد.من در زمین...روح در آسمان...

 

 

 

چه بی معنا ست قلبی که رنگش زرد شده  است ومن بی تاب خدایی ها...

 

 

 

رفتن و رسیدن به نیستی, نیستی را زندگی کردم... زندگی را یاد گرفتم...

 

 

 

آنچنان که راست نبود,حقیقت نبود....

 

 

 

چه پست است روزگاری که نیرنگ است و فریب.. راه رفتن و ایستادن...خوابیدن و مردن و

 

تمام...

 

 

 تمام زندگی را باید مرد تا لحظه ای را زندگی آ موخت...

 

 

 

آموختنش به هیچ ,جز مردن نمی ارزدو من بی قرار رفتنم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 1 PM  توسط دیبا  | 

 

گفتن واژه ای از روی درد به کسی که درد را تجربه نکرده است و نادان است.

 

باید حرکت کرد و رفت به سمتی که غروب را می پرستند و طلوع را سجده می کنند .

 

باید در حرکت بود برای بودن زیستنی که تجربه اش به بودنش بی ارزد و

 

بتوانی حرفی را برای گفتن به خود داشته باشی و نخواهی بی دلیل بروی و ماندن در چاهی را تجربه کنی

 

 که برایت کنده اند و به رسم دیرین باید در آن بمانی و باریدن باران را با تمام وجود حس کنی ...

 

و صبر کنی تا آب آنقدر بالا بیاید تا تمام وجودت را احاطه کند و غرق شوی و بمیری...

 

تا دوباره خورشیدی از مشرق برخیزد و آب را بخار کند تا باز چاه خالی شود

 

 و باز به رسم دیرین نفر بعدی در چاه و باز از نو آغازی تکرارین...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 2 PM  توسط دیبا  | 

می نوشتم و بارها نوشتم ولی خشک شد قلمی که نوشتن را دوست داشت و

 

صدایی که آمده بود تا بخواند آوازها را, بهارها را وای ...چه سخت است سکوتی که اجبار است . 

 

 اجباری که آمده بود برای خشک کردنم .صدایم به سکوت عادت کرده بود و

 

قلمم به ننوشتن ولی این سکوت را شهاب سنگی شکاند که از سیاره ای دیگر آمده بود .

 

نمی دانم ولی اسم سیاره اش آشنا نبود.به یک چشم بر هم زدن آمد و رفت وفقط نشانه ای بی صدا ماند...

 

 نه حال که فکر می کنم می بینم که چیز دیگری هم مانده است و

 

آن هم حس من است که دوباره به خانه ی دلم برگشت...

 

 

ممنون شهاب سنگ.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 دی1385ساعت 2 PM  توسط دیبا  |